asheghhyeamol

 

 

 عادت دیروز قسمتهایی از یه فیلم خیلی نظرمو به خودش جلب کرد معلمی از شاگرداش خواست تا در مورد اوازی که از یه نوار پخش میشد نظرشونو به انگلیسی بگن ، از نفر اول که پرسید . جواب داد که بلد نیستم نفر دوم گفت : من از انگلیسی خوشم نمیاد نفر سوم هم فقط سرشو تکون داد. معلم اعصبانی شد و رو به همه گفت:از روی این اواز ۱۰ بار بنویسین و به حالت قهر دور شد، بچه ها هم ساکت بودند. معلم برگشت و گفت: کاری که من کردم غیر منصفانه بود، چرا هیچ کدوم از شما در مورد توجیح کار من از من سوال نکردین، من به خاطر سه نفر شما همه شما رو تنبیه کردم ولی هیچ کدوم از شما از من نپرسیدین چرا؟ واقعا چرا همه چیز اونقدر برای ما عادی شده که حتی در موردش حاضر نیستیم فکر کنیم.ونمیپرسیم چرا. چرا فرقی بین خوب و بد نیست؟ ، چرا فرقی بین بودن و شدن نیست؟ ، چرا امروزه زستها زیبا شدن و زیباها زشت ؟ ، چرا عادت کردیم همه رو یه جور ببینیم؟ ، چرا وجود هم رو قدر نمیدونیم؟ ، چرا ؟؟؟ راستی چرا من اینارو نوشتم؟ + نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1384ساعت 14:39 توسط محمد | 27 نظر تنهایی یک دل تنها یی یک دل تنها تر از باد نازک تر از ابر جاری تر از اشک شفافتر از اب خاکی تر از خاک ساکت تر از ماه روشن تر از شمع بی تاب تر از چشم خوشبوتر از گل ساده تر از یک نگاه پاک تر از اسمان غریب تر از یک چنار دلتنک تر از یک غروب خزان تر از پائیز گرم تر از افتاب بکر تر از برف ارام تر از فکر اشوب تر از تردید جاوید تر از یک یاد

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱ دی ،۱۳۸٦ - asheghhyeamol


عشق

 **به شهر سکوت من خوش آمدید امیدوارم بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم راستی نامت را در قسمت نظرها بر نگاره قلبم بنویس تا همیشه در خاطرم بمانی **

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱ دی ،۱۳۸٦ - asheghhyeamol


 

 خداوندا نگهدارش برایم..جدا از روی او میمیرد این دل..چو باشد در برم آن یار نیکو...از او آسوده خاطر گردد این دل

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۳٠ آذر ،۱۳۸٦ - asheghhyeamol


 

 دوست دارم ميدونی نازنينم / يه حرفی ههست که ميخوام بزنم / بغز گلومو فشار ميده ميخوام گريه کنم / دلم ميخواد داد بزنم / دلم ميخواد همه مردم دنيا بدونن / دوست دارم گل من دوست دارم / دوست دارم قسم به خورشيد مهربون / دوست دارم قسم به اشم آسمون / دوست دارم قسم به دل نازک شيشه / دوست دارم قسم به پاکيه فرشته / دوست دارم قسم به عشق عاشقون / دوست دارم قسم به نامه های بی زبون / دوست دارم قسم به زيباييه نگاه عاشقونه / دوست دارم قسم به لبخند گلهای بهاره / دوست دارم قسم به بوی گل شبو / دوست دارم قسم به سرخی لــُـپ هولو / دوست دارم قسم به عشق مجنون / دوست دارم قسم به زيبايي پرييون / دوست دارم قسم به تصنيف کوچه باغی / دوست دارم قسم به ترانه های زيبا که ميخونه قناری / دوست دارم قسم به پاکيه شبنم / دوست دارم قسم به سکوت گل مريم / دوست دارم قسم به عطر گل ياس / دوست دارم قسم به طعم خوش گيلاس / دوست دارم قسم به حافظ روی تاقچه / دوست دارم قسم به رزهای توی باغچه / دوست دارم قسم به بوی خيار تازه توی ايوون / دوست دارم قسم به نون و پنير و ريحون / دوست دارم قسم به رقص هندوونه توی حوض خونه / دوست دارم قسم به سلام گرم عاشقونه / دوست دارم تا دور دورهای آسمون / دوست دارم اندازه همه گلهای مهربون / دوست دارم يه دنيا عاشقونه / دوست دارم با من بمون هميشه ___ به اميد روزي كه همه عاشقا بهم برسن

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۳٠ آذر ،۱۳۸٦ - asheghhyeamol


 


تو یه همزبونی یه مهربونی برای قلب تنهام عاشقونه میخونی تو فصل بهاری خزون نداری تو شوره زار قلبم آرزو رو میکاری. حالا بخون تا بدونم همصدا هستی اگه با هم نباشیم از خود جدا هستیم تو یه فرشته خدا تو حامی و سایه من تو ستاره ی امید من تو عادت بهانه ی من حالا بخون تا بدونم همصدا هستی اگه با هم نباشیم از خود جدا هستیم سلام نمی کنم چون دوست ندارم که خداحافظی کنم........ خود تو آره خود تو تا حالا چند نوبت شده به بن بست خورده باشی. اما شاید هم اصلا به بن بستی بر نخوردی...به دیوار که حتما نباید از جنس آجر و سیمان باشه درست جلوی صورتت. دستت رو دراز کن بهش دست بزن.سفت و سخت و سرد. اما صحبت من این دیوار سخت نیست بن بست من بن بست دل آدمی ست.اون وقت اگه دستت رو دراز کنی و لمسش کنی میبینی سخته اما نه به سختی دیوار آجری،سرد هست اما نه به سردی نسیم زمستونی....... لا به لای بن بست دلت رگه های گرم عشق و محبت رو حس میکنی؟ درست مثل یه سد که ترک خورده ....اگه به بن بست دلت رسیدی اگه باز میخوای عاشق باشی حتی اگه از عشق جز غم و درد چیزی نصیب تو نشده (که غیر از این عشق به آدمی هدیه ای نمیده) با تمام وجودت این دیوار لعنتی رو خراب کن..از سر راه دلت برش دار.... از قطره قطره های عشق باقیمونده کمک بگیر این قطره ها هر کدوم همت دریایی در وجودشون نهفته... از این لحظه به بعد سخنانم مربوط به کسانی ست که تونستند نصفه ی گمشده ی خودشون را پیدا کنن. زندگی دو نیمه داره. نیمه ی اولی در انتظار نیمه ی دومی و نیمه دومی در حسرت نیمه اولی. فکر میکنی که در نظر طرف مقابلت دیگه ارزشی نداری؟ من خودم بارها و بارها به این مسئله برخوردم و این واسه ی من سوال شده که اگه این عشق ها زودگذره پس چرا خدا داره با ما بازی میکنه؟....این دور از کمال و لطف الهی ست که بین بنده هاشو در یک نگاه پلی بسازه از محبت وعشق و بعدش اونها را به حال خودشون وا گذاره.... پس تکلیف چیه؟من خود در پیچ و تاب این موضوع گمگشته ام. شما که خود عطر و رایحه ای از عشق الهی همراه دارید مرا در حل این مسئله راهنمایی بفرمایید . بگین عشق چیه ؟ مگه غیر از اینه که عشق آدمی به آدمی خود نشانگر عشق به خداست؟! انسان عاشق خدا را شناخته.....به این نکته من خود عقیده دارم. من خدا را دوست دارم چون آرزوی خودم رو دوست دارم... و تو خدا را دوست داری زیرا......... ما همه خدا را دوست داریم............................چون همگی قلبی داریم مهربان که هریک برای عشقی می طپه که منشا همه ی این عشق ها و محبت ها عشق و انس و دوستی با خداست. والسلام

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۳٠ آذر ،۱۳۸٦ - asheghhyeamol


 

 خسته ام... انگار صد سال پیاده راه آمده ام. انگار صد سلسله کوه را روی شانه های نحیفم حمل کرده اند. انگار هزار سال است که پلک هایم را نبسته ام... خسته ام... آنقدر خسته که نام خود را فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که اولین بار کدام گل را بوییده ام... من شکل سنجاقکی را که اولین بار در کوچه ی کودکی بوسیده ام از یاد برده ام. خسته ام... انگار این جاده های سرد و خاکی پاییز تمام شدنی نیست. از دست زمین و آسمان دلگیرم و از درختانی که برای من سبز شده اند گلایه مندم. خسته ام... اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم... بگو چه قدر به انتظار بنشینم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس های قلبم باشند؟؟؟...چه قدر پیراهن کدرم را در چشمه ی آرزو ها بشویم و روی طناب دلواپسی پهن کنم؟! اگر شوق رسیدن به دست هایت نبود هیچ گاه آغوشم را نمی گشودم... اگر شوق دیدن چشم هایت نبود هیچ گاه چشم هایم را نمی گشودم... و اگر نسیم حرف هایت نمی وزید معنای جهان را نمی فهمیدم... خسته ام... اما نه آنقدر که نتوانم هر روز به با شکوه ترین قله زندگی بایستم و همراه با ستاره ها و خورشید به تو سلام کنم... + نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 19:20 توسط نگار | 21 نظر این همه فاصله را چگونه تاب بیاورم... نیمی سلام و نیمی بدرودم . نیمی کویر و نیمی رودم و دیشب باز از تو سرودم... نیمی خزان و نیمی بهارم . نیمی اشک و نیمی لبخندم و می دانم که دیگر همیشه در بندم... نیمی تسلیم و نیمی گریزم و نمی دانی که چگونه با عشقت در ستیزم... نیمی یاس و نیمی امید. نیمی سیاه و نیمی سپیدم و باز هم هنوز در تردیدم... نیمی فریاد و نیمی سکوتم . نیمی نور و نیمی سوت و کورم و همواره از تو دورم... به حقیقت که می نگرم به سرنوشت که می اندیشم از تو دور تر می شوم این همه فاصله را چگونه تاب بیاورم؟؟... نیمی نشاط و نیمی غمگینم. نیمی رها و نیمی اسیرم و اینک مسافری ره آورد کویرم... چه قدرتی می تواند مرا از دشت و جنگل و دریا به کویر برساند. چه قدرتی مرا در کویر به آرامش می رساند... کاش می شد از حسرت ها و دلتنگی ها بگویم کاش می شد از رویاها و آرزو هایم بنویسم کاش می شد برای شب های تاریک و دلگیرم کمی مهتاب بیاورم... آسمان هم امشب غمش سنگین است چون همه ی ستاره ها به زمین آمدند به دیدار این دل غمگین من...

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۳٠ آذر ،۱۳۸٦ - asheghhyeamol


 

 امروز اولین روز از پاییزه که برام آشناست. که بوی همیشه پاییزهایی رو میده که دوستش داشتم. ...................... می دانم که نوشته هایم گند شده مثل بوی آبهای راکد اما هنوز مثل گل نیلوفر در مرداب کمی امید برایم باقی است. ................................... اینجا بد است چون اگر بخواهی کمی با خودت و دلت خلوت کنی هیچ جایی نداری در عوض باید در سرمای دلنواز پاییز روی نیمکت کنار خیابان بشینی و روی تکه پاره های کاغذ بنویسی و احتمالا مردم با چشم های دریده به تو لبخند بزنند. ................................................ اینجا خوب است چون درخت دارد آب دارد کوه دارد ولی باران ندارد تشنه ام... لباسهایم خاکی شده اند آب می خواهم باران... ........................................................... برای عمره ثبت نام می کنم هرچند می دانم که از من تا خدا چقدر راهست که باید بروم و من کوچکم ضعیفم خسته ام می دانم که خدای آن طرف کوه با من قهر کرده است می دانم که میخواهدباز هم مرا به گریه اندازد می دانم که دوست دارد یواشکی بدون اینکه کسی بفهمد و به خدا بودنش بربخورد موهای مرا از زیر مقنعه ام محکم بکشد می دانم که دلش لک زده تا جیغ مرا در بیاورد می دانم که صدایش را در باد جا گذاشته تا لای برگ ها بپیچد و به من هو کند. ................................................................... دستهای خدا یخ زده زرد شده این را از سردی آفتاب می توان فهمید دستهای خدا غمگین است چند وقتی است که غمگین شده است چند وقتی است که دیگر هر که در آغوشش می رود گرم نمی شود چند وقت است که دیگر دل آدم ها را گرم نمی کند برای همین است که دیگر عشق خنده دارشده که دیگر عشق تنها در هیجان بسترها خلاصه می شود که دیگر هیچکس عشق را جدی نمی گیرد. ..................................................................................... چند وقت است که خدا دیگر آدم ها را جدی نمی گیرد که از آن ها خسته شده حوصله اش سر رفته حق هم دارد از دست این آدم های دلگیر ملول گاهی خنده دار. ............................. آدم وقتی کسی را نداشته باشد که با او از خدا حرف بزند کم کم می شود مجسمه خط خطی که هرقدر می خواهد دهانش را باز کند و حرفهای خط خطی اش را فریاد بزند مجسمه تر می شود. .......................................... چند وقتی است احساس هایم را هر رنگی که باشد بر روی کتاب هایم بر روی جزوه زبان نقاشی می کنم !!! و می بینم که هر لحظه به رنگی می شود یکبار سبز یکبار قرمز یکبار آبی و من هیچکدام از احساس هایم را نمی فهمم من گم شدم؟؟؟ ...................................................... ته مانده های دلم را می ریزم روی کاغذ چند پروانه سفید می شود که پر می زنند و فرار میکنند دیگر هیچ برایم می ماند حالا دیگر حتی دل هم ندارم. .......................................................................... شال گردن آبی با گل های سفیدی که سال پیش برایت بافته بودم دیگر دور گردنم نیست در گوشه ای گم شده که پیدایش نمی کنم که پیدایت نکرده ام که گم شده ام در طول این راه سخت سرد دستان گرمت را رها کردم و گم شدم و حالا دستان تو یخ زده و شال گردن آبی من گم شده حالا دیگر حتی هیچ هم ندارم.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۳٠ آذر ،۱۳۸٦ - asheghhyeamol


 

شق یعنی،زندگي در يك بهشت عشق يعني،انتهاي سر نوشت عشق یعنی،قطره اشك صدف مستي و رقص سماواتي دف عشق یعنی،گريه هاي چشم خمار بوسه هاي مهر بر لب يار عشق یعنی،شور آتش در نفس ضجه هاي زندگي كنج قفس عشق یعنی،موج بر درياي مهر نور لبخند ستاره در سپهر عشق یعنی،شمع دل افروختن همچو پروانه در آتش سوختن عشق یعنی،معرفت يعني شعور عشق یعنی،اشك خونين در ميان چشم كور عشق یعنی،علت آوارگي بي ريا بودن،صفا و سادگي عشق یعنی،اسب وحشي بي سوار عشق یعنی،همچو مجنون در گريز از روزگار عشق یعنی،سينه اي آغوش راز عشق يعني آنچه بر هر كس نياز

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۳٠ آذر ،۱۳۸٦ - asheghhyeamol


 

 به نام خدا پرواز را به خاطر بسپار٫ که پرنده رفتنی ست. زمانی بهار دوستی به خزان جدايی مبدل خواهد گشت. و روزگاری فرا می رسد که دست بيوفای روزگار وفادارترين دوستان را از يکديگر جدا خواهد ساخت. پس هرگاه چنين شد: بر اين مکتوب بنگر وقطره اشکی بريز دوستی يک حادثه است وجدايی قانون طبيعت ای اشک بريز و کلمه جدايی را پاک کن. تنگ غروب آنروز وقتی که می رفتی من گريه می کردم آهسته آهسته گفتم نگو هرگز حرف خداحافظ من بی تو ميميرم آهسته آهسته

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۳٠ آذر ،۱۳۸٦ - asheghhyeamol


 

این وبلاگ متعلق به asheghhyeamol می باشد

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۳٠ آذر ،۱۳۸٦ - asheghhyeamol